|
به نام خدا
اتوبوس اول- به سمت صادقیه : اتوبوس جمعیت معمولی داشت...همه صندلی ها پر بودن و چند نفر هم سرپا بودن...سکوت عجیبی تو اتوبوس حکمفرما بود...تا اینکه تو یه ایستگاه با سوار شدن پسربچه های دبیرستانی دیوار سکوت اوتوبوس خورد شد...به قول یکی از مسافرای اتوبوس تا به مقصد رسیدن دست از اراذل بازی بر نداشتن.
تذکر اول به این گروه هیجان زده و(انگار از زندان فرار کرده!) شلوغ : آقای پیری که با اخم و بحث تذکر داد...اما نتیجه ای جز تمسخر بیشتر پسرا و "حاجی" حاجی گفتنشون نگرفت...
تذکر دوم : تذکر کوتاه یکی از خانم های میانسال: این شخصیت خونوادگی تونونشون میده!تربیت مادرتونو نشون می ده...چطور شما ها رو مدرسه راه می دن؟
- اگه شما هم ۶ صبح تا ۲ بعداز ظهر تو زندان مدرسه بودی از ما بدتر می شدی...اینبار هم مسخره کردن اما آروم تر.
تذکر سوم : فحش های رکیک یکی از آقایان مو سفید با عینک قاب مشکی با کت و شلوار توسی (اصلا بهش نمیومد از این فحشا هم بلد باشه!) مشاجره بالا گرفت و حال پسرا گرفته شد : - وقتی مملکتمون این باشه همین میشه دیگه!
- تو خفه شو!تربیت داشته باش.مملکت خوبه اگه اراذلی مثل شما نباشن!!! و...
تا اینکه یکی دو ایستگاه مونده به ایستگاه آخر یه آقای متشخص دیگه با این گروه آروم در حال گفتگو شد...
-لفظ حاجی برای اون آقا که جای پدر شما بود اشتباه بود...حداقال می گفتین حاج آقا!!!برخوردتون مناسب نیست.اینجوری هرچی به خودتون و خونوادتون بگن و توهین کنن حق دارن!
- آخه این مسیر هر روز ماس.تاحالا کسی اعتراض نکرده...
اما مشاجره تا آخر مسیر ادامه داشت.
اتوبوس دوم- به سمت پونک :همه چیز تقریبا عادی بود.
اتوبوس سوم - برگشت به صادقیه : امروزهوا خیلی سرد شده بودروبروی دختر بچه ۱۱-۱۲ ساله ای نشسته بودم که : صندل های سفید بدون جوراب پوشیده بود...فقط همینو می تونم بگم!دیگه نمی خوام توضیح بدم که چه وضعیتی داشت...شدیدا دلم گرفت...آخه یه دختربچه چرا باید این تیپی بگرده؟؟؟(شاید می خواد زود بزرگ شه...اما اینجوری؟شاید برای جلب توجه این شکلیه...آخه اینجوری؟...به نتیجه نمی رسیدم)کنارش یه خانم مانتویی نشسته بود که در طول مسیرفهمیدم مامانشه.اما محجبه و مرتب بود.تعجب کردم...مادر و دختر متضادی بودن.تاجایی که می تونست سعی می کرد کمتر با دخترش حرف بزنه...اخم کرده بود و بدون اینکه به دخترش نگاه کنه سرد جواب دخترشو میداد اما دخترک بلند بلند و مصنوعی و بی خیال می خندید.فهمیدم که مامانش هم داره از دستش دق می کنه...دلم سوخت(مثلا فلش کارت های ۵۰۴ رو دستم گرفته بودم و داشتم می خوندم!!!)دیگه مامانه طاقت نیاورد : شالتو چرا اینجوری پوشیدی؟موهات گره خورده تو شالت!درستش کن!
-خوب من چکار کنم؟
دخترک شالشو مثلا مرتب کرد و اینبار کامل باز گذاشتش و پیاده شدن...
اتوبوس آشنای کارگر شمالی : تو اتوبوس ۶ تا کچل که فکر کنم سرباز بودن،خوشحال و خندان با هم به زبان ترکی صحبت می کردن...انقد شاد بودن و می خندیدن که حسودیم شد...
...
وقت برگشتن از سرما منجمد شده بودم.(اما من سرما رو بیشتر از گرما دوست دارم)اما اتفاقات امروزم با دوست غولم اتوبوس تو ذهنم در جریان بود... |